۱۲

3ycakb8.jpg

درست است که آسمان با روی گشاده

به عروس سپید پوش زمین سلام می کند

اما بیچاره گل انگار سالهاست که مرده...

هور

**********

 

این دل من است

یا سپیدی برف

که سرد و ساکت

بوته خاری

در آن نشسته؟

ملیحه

**********

 

بابا نوروز...نیا

که نکویی امسال

از بهارش پیداست

رضا سامی

**********

 

گاهی

با یک گل بهار نمی شود

ولی

با یک خار...

رضا سامی

**********

 

برف بود

که دستان گرمت را

در میانه ی من حلقه کردی

و مرا از برهوت تنهاییم بیرون کشیدی

یادت می آید

م . سایانی

**********

 

مرا به یاد بیاور

که در برهوتی از سرما

در انتظار دستان گرم تو

تنها نشسته ام

بی هیچ برگی

بی هیچ

م . سایانی

**********

 

چه اتفاقی افتاده دیشب

ابرهای سفید روی زمین ریخته اند؟

بوته ی خواب آلود با تعجب می گوید

مسعود پناهی

**********

 

پشتش به برف گرم است

خاری که یک روز خواهد سوخت

مسعود پناهی

**********

 

این را همه می دانند

آنکس می برد که پایش در زمین باشد

چشمش به آسمان

مسعود پناهی

**********

 

بهاری که باشی

جای پایت

          در برف هم

زندگی می بخشد.

حسین مصطفی پور

**********

/ 11 نظر / 16 بازدید
نمایش نظرات قبلی
مسعود پناهی

پشتش به برف گرم است . خاری که یک روز خواهد سوخت .

مسعود پناهی

چه اتفاقی افتاده دیشب ابرهای سفيد روی زمين ريخته اند ؟. بوته ی خواب آلود با تعجب می گويد .

م.ساياني

مرا به ياد بياور كه در برهوتي از سرما در انتظار دستان گرم تو تنها نشسته ام بي هيچ برگي بي هيچ

م.ساياني

برف بود كه دستان گرمت را در ميانه من حلقه كردي و مرا از برهوت تنهاييم بيروم كشيدي يادت مي آيد

رضاسامی

گاهی با يک گل بهار نمی شود ولی با يک خار...

رضاسامی

بابا نوروز...نيا که نکويی امسال ازبهارش پيداست

مليحه

اين دل من ست يا سپيدي برف كه سرد و ساكت بوته خاري در آن نشسته؟

هور

درست که آسمان با روی ِ گشاده به عروس ِ سپيد پوش ِ زمين سلام ميکند اما بيچاره گل ٬ انگار سالهاست که مرده...

کوتاه نوشته های معاصر

سلام وبلاگ کوتاه نوشته های معاصر همانطور که از نامش پيداست بر آن است تا کارهای کوتاه شاعران معاصر را به مرور در اختيار علاقه مندان حرفه ای و غير حرفه ای شعر فارسی قرار دهد. برای ديدار از اين وبلاگ از شما رسما دعوت به عمل می آوريم. در ضمن اگر با تبادل لينک موافقيد به ما اطلاع دهيد

مهرسا

اگر چه بُرنده و ترشروي اما، تو تنها «بودن»ي در اين زمستان استخوان شکن